خرید بک لینک

درباره سایت

79#

امکانات وب

صبحا که از خواب بیدار میشم تند تند یه خورده از غذامو درست میکنم مثلا برنجشو میذارم خیس بخوره و گوشتشو میذارم تو زودپز... تند تند آماده میشم میرم به کارای خودم میرسم... ساعت دوازده و نیم یک بدو بدو میا

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

کاش تو روانشناسی یه دو واحدم تحت عنوان چگونه با دوستِ خود

که دماغش پساز جراحی خوب نشده حرف بزنیم داشتیم...

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

جدیدا که نه...خیلی وخته حس میکنم خیلی تنهام...

واقعنم تنهام...

شده که دلم پرزده واسه یه بیرون رفتن ولی کسیو نداشتم

باهاش برم بیرون...واسه همین نشستم کنجِ خونه...روبه روی پنجره

و چایی درست کردمو و زل زدم به آسمون تا وختی که تاریک شده...

خیلی تنهام این روزا...و حوصله هیچ کسو ندارم...

هیشکی...

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

خیلیم مهم نیست داروامو مصرف کنم یا نه...

خیلیم مهم نیست موامو رنگ بزنم و بسوزن...

یا اصن خیلیم مهم نیست که چی بخورم و چیارو نخورم...

وختی قراره تو یه چش بهم زدن بمیریم دیگه چرا این چیزا

مهم باشن برام؟...

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

کاش میشد میومدم اینجا حرف میزدمباهاتون...حالا خوبه نمیدونم

کیا اینجاعن...کیا میخونن...

اره خلاصه میومدم حرف میزدم ینی با صِدا...

شمام با صدا برام نظر میذاشتید...

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

هنوز تنها جایی که میتونم بیام توش گم شم و هر غلطی که دلم میخاد

بگم اینجاست..

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

همسر یه دختر خاله داره اسمش هست اسما... این اسما یه دوازده سالی از من بزرگتره... اما خیلی با هم دوستیم...یعنیقلبا و عمیقا دوستیم... مخلص کلام اینکه امشب اومدن خونمون خواهر شوهرم همین که فهمید اومدن ا

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

از حالِ من... حالم خیلی خوبه... دارم تو کارای خونه فرز میشم... حتی گاهی اوقات وخت میکنم و کیکی شیرنی چیزی درست میکنم... امروز ترشکِ آلبالو درست کردم... "مرد"خیلی سرش شلوغه ولی ازینکه میاد خونه و یه لی

برچسب: نویسنده: مهسا باقری تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:16

صفحه بندی